محل تولد: کرمانشاه
سن: ۱۹
تحصیلات: متوسطه
محل شهادت: کرمانشاه
تاریخ شهادت: ۱۴-۴-۱۳۶۱
مجاهد شهید محمد ریزهوندی، جوانی از کرمانشاه بود که تنها ۱۹ سال فرصت زندگی یافت، اما همین عمر کوتاه را با انتخابی بزرگ و ایستادگی در برابر سرکوب و استبداد به پایان رساند؛ نامی که ماندگاری خود را نه از طول سالهای زندگی، بلکه از شجاعت و آرمانی که برای آن ایستاد به دست آورد.
محمد در خانوادهای زحمتکش و فقیر در کرمانشاه چشم به جهان گشود. او از همان سالهای نوجوانی با دشواریهای زندگی و رنج محرومیت آشنا شد و دردهای جامعه را از نزدیک لمس کرد. مطالعه و جستوجوی فکری، او را به سوی شناخت مسائل سیاسی و اجتماعی کشاند و آشنایی با اندیشههای مجاهدین خلق، مسیر تازهای در زندگی او گشود.
محمد در میان هواداران مجاهدین به فعالیت پرداخت. او جوانی بود که باور داشت جامعه نیازمند دگرگونی و رهایی است و برای باورهایش حاضر بود هزینه بپردازد. انتخابی که در آن سالهای پرالتهاب، میتوانست به قیمت آزادی، جوانی و حتی جان انسان تمام شود.
محمد قامتی نحیف و اندامی لاغر داشت؛ موهای مجعد، عینک تهاستکانی و چهرهای آرام و مظلوم، تصویری بود که از او در خاطره همبندانش باقی ماند. پشت این چهره آرام، اما ارادهای استوار قرار داشت؛ اراده جوانی که در برابر فشار و سرکوب تسلیم نشد.
محمد به اتهام حضور در یک تیم نظامی دستگیر شد و ماهها در زندان به سر برد. دوران زندان برای یک جوان ۱۹ ساله، دورانی سنگین و طاقتفرسا بود؛ اما آنچه از روایت همبندانش بر جای مانده، نشان میدهد که سختی زندان نتوانست یاد و آرمان آزادی را از او بگیرد.
و سرانجام، شب ۱۴ تیرماه ۱۳۶۱ فرا رسید؛ شبی که نام محمد را برای اجرای حکم اعدام خواندند.
فضای بند در سکوتی سنگین فرو رفت. همبندانش میدانستند که لحظه وداع فرا رسیده است. دوستانش با چشمانی اشکبار به سوی او رفتند، او را در آغوش گرفتند و برای آخرین بار با او خداحافظی کردند. در میان آن همه بغض و اندوه، یکی از دوستان و هممحلهایهای محمد، با صدایی آمیخته به گریه فریاد زد:
«محمد... آخه من جواب مادرتو چه بدهم؟»
این جمله تنها سخن یک دوست در لحظه وداع نبود؛ فریادی از عمق یک داغ انسانی بود؛ فریادی که اندوه خانوادهها و نسل جوانی را بازتاب میداد که در آن سالها، عزیزان خود را در زندانها و میدانهای اعدام از دست میدادند.
محمد ریزهوندی همان شب، همراه با چند زندانی دیگر، از جمله کریم حسینی، برای اجرای حکم فراخوانده شد. شبی که باید برای او ادامه زندگی، تحصیل، کار و ساختن آینده میبود، به آخرین شب زندگیاش تبدیل شد. او در همان شب تیرباران شد و در ۱۹ سالگی جان باخت.
روایت زندانیان از آن شب، روایت اشکها، آغوشهای آخر، خداحافظیهای ناتمام و جوانانی است که با هزاران آرزو پشت میلههای زندان بودند، اما فرصت بازگشت به زندگی را از آنان گرفتند.
محمد تنها ۱۹ سال زندگی کرد؛ اما زندگی انسانها تنها با تعداد سالهایی که بر زمین قدم میزنند سنجیده نمیشود. گاه یک زندگی کوتاه، چنان اثری از خود بر جای میگذارد که نام صاحب آن، دههها بعد نیز در یادها باقی میماند.
محمد ریزهوندی از نسلی بود که جوانی خود را در یکی از خونینترین و پرالتهابترین دورههای تاریخ معاصر ایران سپری کرد؛ نسلی که بسیاری از آنان در برابر سرکوب ایستادند و بهای باورهای خود را با آزادی، زندان و جان خویش پرداختند.
امروز یاد محمد، یاد جوانی ۱۹ ساله است؛ جوانی با چهرهای آرام، قامتی نحیف و قلبی سرشار از آرزوی آزادی. جوانی که فرصت چندانی برای زندگی نیافت، اما در همان فرصت کوتاه، انتخاب خود را کرد و تا آخرین لحظه بر آن ایستاد.
محمد ریزهوندی رفت، اما نامش در خاطره یارانش و در یاد نسلهای پس از او باقی ماند؛ یاد جوانی که تنها ۱۹ سال زیست، اما برای آرمان آزادی، تمام زندگی کوتاهش را به میدان ایستادگی تبدیل کرد.
یاد و نام مجاهد شهید محمد ریزهوندی گرامی باد.












